|
لطیفه سرا
شورای امنیت سازمان ملل “جوراب خنگول ” را درفهرست سلاحهای کشتار جمعی قرار داد !
++++++++++++
به خنگول میگن: اگه آب نبود چی میشد؟
میگه: اونوقت شنا یاد نمی گرفتیم، بعدش غرق میشدیم.
++++++++++++ تو مراسم ختم پدر خنگول بلندگو میگه :مرحوم وصیت کرده ، سیاه نپوشین . یکی داد میزنه : مرحوم برای خودش گفته، ما به احترامش می پوشیم. +++++++++++++ زن: عزیزم دیشب خواب دیدم برای تولدم یه انگشتر الماس بهم هدیه دادی فکر میکنی تعبیرش چیه؟! مرد: عزیزم تا دوشنبه صبر کن معلوم میشه! روز دوشنبه مرد پاکتی به زن میده، زن وقتی با شوق پاکت رو باز میکنه. داخل پاکت، کتاب تعبیر خواب بود. +++++++++++++ طرف، پیاز سرخ میکنه بوی ماهی بره؛ بعد اسفند دود میکنه بوی پیاز بره؛ بعد پنجره باز میزاره بوی اسفند بره ! تازه کلی هم خوشحاله از این ابتکارش ! ++++++++++++++++ داشتیم با مامانم تو پاساژ راه میرفتیم یهو مامانم هلم داد. داشتم با مخ میخوردم زمین! میگم: چرا اینجوری می کنی؟ میگه: قوز نکن! ++++++++++++ گرگه در خونه بزبزقندی رو میزنه؟ شنگول میگه: کیه؟ گرگه میگه : منم آقا گرگه شنگول و منگول و حبه انگور تحت تاثیر صداقتش قرار میگیرن و درو باز میکنن ++++++++ • مردی به مطب پزشک رفت و گفت: آقای دکتر! چند وقتی است که بیماری فراموشی گرفته ام. چه کار کنم؟ پزشک: اول بهتر است تا فراموش نکرده ای، ویزیت مرا بدهی! +++++++++++++ سه تا خسیس با هم قرار گذاشتند که سرشان را ببرند زیر آب و هر کسی که نتونست طاقت بیاره و سرش را زودتر بیرون بیاره، بقیه را ناهار مهمان کنه. چند دقیقه بعد، هر سه آنها خفه شدند! +++++++++++++ مشتری عصبانی: شما با شیرینی هایی که یک سال است در مغازه تان مانده چه میکنید؟ فروشنده با خونسردی: براشون جشن تولد میگیریم! +++++++++++= شخصی به داروخانه رفت و پرسید: داروی تقویت مو دارید؟ داروخانه چی: کوچک باشه یا بزرگ؟ شخص: کوچک باشه؛ چون من از موی بلند خوشم نمی یاد! ++++++++++ اولی: من تصمیم گرفتم بعد از این، فقط غذاهای گیاهی بخورم. دومی: لابد با مشورت دکتر تصمیم گرفتی؟ اولی: نه، با مشورت قصاب محل، چون او دیگر حاضر نیست به من نسیه بفروشه! ++++++++++++++ از دیوانه ای پرسیدند: چرا تو را به دیوانه خانه آورده اند؟ دیوانه پاسخ داد: من فکر می کردم همه مردم دنیا دیوانه هستند و همه مردم دنیا هم فکر می کردند من دیوانه ام. بالاخره اکثریت برنده شدند! +++++++++++++++ دزدی کلاه مردی را دزدید و فرار کرد. صاحب کلاه به گورستان رفت و آنجا نشست، مردم به او گفتند: آن مرد کلاه تو را به طرف باغ برد، تو چرا اینجا نشستهای؟ مرد جواب داد: بالاخره گذرش به اینجا میافته! لینک ثابت بازدید : 978
[ سهشنبه 27 اسفند 1392 ] [ 16:06 ]
[ نویسنده :
هانیه ابراهیمی ]
نظر بدهید |
| ||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | |||