پروردگارا در این روزهای پایانی سال به خواب عزیزانم آرامش
به بیداریشان آسایش، به زندگیشان عافیت، به عشقشان ثبات، به مهرشان وفا
به عمرشان عزت، به رزقشان برکت، و به وجودشان صحت عطا بفرما
آمین
+++++++++++++++
تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 29 اسفند 1392 ساعت: 22:43
یه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه ای رو میزنه، و تا خانمِ خونه در رو باز میکنه قبل از اینکه حرفی زده بشه، بازاریاب میپره تو خونه و یه کیسه کود گاوی رو روی فرش خونه خانمه خالی میکنه… وبلافاصله میگه: اگه من قادر به جمع کردن و تمیز کردنِ همه ی اینها با این جاروبرقی قدرتمند نباشم …
حاضرم که تمامِ این کودهایی را که ریختم رو بخورم!
خانوم میگه: سُــسِ سفید میخوای یا قرمز؟
بازاریاب: سس برای چـــی؟
خانوم: چند وقته برقِ خونه مون قطعه…!!!
تاریخ ارسال پست: سهشنبه 27 اسفند 1392 ساعت: 16:59
پدر فداکار
این خانواده مهربان در شهری کوچک و سنتی در جنوب آلمان زندگی میکنند . پسر ۵ ساله این خانواده به سبب یک نوع بیماری پوستی در ناحیه پاها، مجبور است دامن بپوشد.
تاریخ ارسال پست: سهشنبه 27 اسفند 1392 ساعت: 16:53
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ... نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
تاریخ ارسال پست: سهشنبه 27 اسفند 1392 ساعت: 16:05
یکی از نماد های مقدس مسیحیت ، تصویر پلیکان است. پلیکان هرگاه هیچغذایی برای خوردن نیابد، منقار خود رادر گوشتش فرو می برد تا بچه هایش را غذا دهد. ما اغلب قادر نیستیم برکتی را که دریافت کرده ایم ، درک کنیم . داستانی دربارهپلیکان وجود دارد که در یک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختیار فرزندانش گذاشت وخود را قربانی کرد. وقتی سرانجام از ضعف در گذشت ،یکی از جوجه ها به دیگری گفت: بالاخره راحت شدیم،از خوردن غذای تکراری خسته شدم!!
تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 22 اسفند 1392 ساعت: 23:18